تاریخ : 02 آبان 1393
زمان : 13:47:55
1 2 3 4
تبلیغات
آخرین ارسال های انجمن
هیچ ارسال جدیدی برای تالار گفتمان وجود ندارد .

 

 این داستان واقعی است

بعد از فوت پدرم زندگی روی خوش به ما نشون نداد و هر روز وضع ما بد ترمی شد. تا جایی که خونه و مغازه رو هم مجبور شدیم بفروشیم تا جواب طلب کارها رو بدیم و از روی اجبار در یک خانه کوچک مستاجر شدیم.

 برای من که تازه از خدمت سربازی اومده بودم رویا رویی با این وضعیت بسیار مشکل بود ولی چاره ای نبود باید با شرایط کنار میومدم بهمین خاطر در یک مکانیکی مشغول به کار شدم تا بتونم اجاره خونه و سایر هزینه ها رو با حقوقی که میگرفتم پرداخت کنم.

در اون روزهای تلخ نه از دوست خبری بود نه از فامیل انگار نه انگار ما در این کره خاکی زندگی میکنیم تمام کسانی که خودشون رو روزی دوست میدونستن حتی زحمت یک احوال پرسی خشک و خالی رو به خودشون نمیدادن چه برسه به کمک مالی.

فامیلهای که اکثر روزهای هفته به عناوین مختلف خودشون رو به منزل ما دعوت میکردن وقتی ما رو میدیدن روشون رو میچرخوندن به سمت دیگه. ولی از اونجا که خدا در سخترین شرایط هم بنده هاش رو تنها نمیگذاره همیشه من و مادرم رو مورد لطف خودش قرار داد و کم کم وضع ما بهتر شدو من تونستم با پشتکار زیاد یک مغاز مکانیکی بخرم و از اون وضعیت نجات پیدا کنیم. روزها در مغازه کار میکرم و شبها هم با مادرم گپ میزدیم و از روزهای خوشی که با پدر داشتیم صحبت میکردیم.

 اون میگفت پدرت آرزو داشت تو ادامه تحصیل بدی و بتونی وارد دانشگاه بشی ولی تو بعد از گرفتن دیپلم وقبول نشدن در دانشگاه بی معطلی رفتی دنبال سربازی. پدرت برای دوران بعد از خدمت چه نقشهای که نکشیده بود ولی فشار کار و خرابی بازار باعث مرگ اش شد به مادرم گفتم مطرح کردن این حرفها زیاد خوشایند نیست و نباید با یاد آوری این مطالب خودت رو ناراحت کنی اون هم اشکهاش رو پاک کرد و گفت باشه پسرم منو ببخش اگه ناراحتت کردم. راستی پسرم , احمد آقا رو که میشناسی همون آقای که اوایل برای پدرت کار میکرد وبعد بخاطر بیماری زنش مجبور شد که به شهرشون برگرده امروز زنگ زده بود به خونه قبلی اونا هم تلفن اینجا رو بهش دادن.

من گفتم: خوب چیکار داشت.

مادرم گفت: وقتی خبر مرگ بابات رو شنید بغض اش ترکید و خیلی ناراحت شد بعد از اینکه آروم شد گفت یه کاری با پدرت داشته ولی با این شرایط دیگه مطرح نکرد.

من از مادرم پرسیدم: تلفن از احمد آقا داری آخه پدرم همیشه از احمد آقا تعریف میکرد شاید بیچاره پولی چیزی لازم داره بهتره کمکش کنیم مادرم با سر تایید کرد و تلفن احمد آقا رو به من داد با اینکه دیر وقت بود ولی دلم تاب نیورد و با اون تماس گرفتم.

بعد از کلی احوال پرسی از احمد آقا راجع به کاری که با پدرم داشت سوال کردم طفره (بى خیال شدن) رفت خیلی اصرار کردم که حرف بزنه ولی زیر بار نمیرفت دیدم اینجور نمیشه به روح پدرم قسم اش دادم زد زیر گریه و گفت دخترم تهرون دانشگاه قبول شده من هم قول دادم اگه بتونه قبول بشه خرج تحصیل اش رو بدم ولی بد جوری گرفتار شدم و طلب کارها امان ام رو بریدند با خودم گفتم از آقا منوچهر خواهش میکنم که تا چند ماه خرج دخترم رو بده تا وضع مالی من بهتر بشه بعد خودم خرجش رو میدم ولی از شانس بد من آقا منوچهر به رحمت خدا رفت و من هم پیش دخترم رو سیاه شدم.

من که اوضاع احمد آقا رو اینطور نابسامان دیدم و از طرفی میدونستم که چقدر در زمانی که احمد آقا پیش پدرم کار میکرد خوش خدمتی کرده بود با تایید گرفتن از مادرم از احمد آقا و دخترش دعوت کردم که به تهران بیایند و برای مشکلی که پیش آمده راه حلی پیدا کنیم اون شب خیلی با خودم کلنجار رفتم و از قولی که به احمد آقا داده بود یه جورای پشیمون بودم هنوز زندگی ما شکل و فرم خوبی بدست نیاورده بود و با مشکلات زیادی روبرو بودیم میترسیدم زیر بار این همه مشکل نتونم کمر راست کنم میخواستم فریاد بکشم و بخدا بگم که چرا پدرم رو از من گرفتی و منو با این همه گرفتاریها تنها گذاشتی چرا من بجای اینکه بفکر تشکیل زندگی باشم باید از صبح تا شب سگ دو بزنم تا بتونم روی پای خودم بایستم ولی افسوس که غرورم اجازه نمیداد.

 نفهمیدم کی خوابم برد صبح که بیدار شدم حس و حال خوبی نداشتم سردرد عجیبی داشتم کمی به صورتم آب زدم وصبحانه نخورده از خونه زدم بیرون خونه ما با ترمینال فاصه زیادی نداشت برای همین ترجیح دادم پیاده روی کنم بعداز گذشت بیست دقیقه به ترمینال رسیدم و با کمی پرس و جو به محلی که احمد آقا گفته بود رسیدم.

 ولی کسی اونجا نبود انگار دیر رسیده بودم میخواستم برگردم که دیدم یه دست روی دوشمه، باورم نمیشد احمد آقا بود ولی خیلی شکسته شده بود کم کم ده سال بیشتر از سن اش نشون میداد بعداز روبوسی و احوال پرسی سراغ دختراش رو گرفتم احمد آقا گفت بیرون منتظر ماست ولی قبل از اینکه بریم میخواستم در مورد موضوع مهمی با هم صحبت کنیم من که از این لحن صحبت جا خورده بودم با اشاره سر آمادگی خودمو اعلام کردم و احمد آقا در ادامه گفت مجید جان به ظاهر من نگاه نکن من از درون داغون تر ازظاهرم هستم فشار زندگی و شکست در کار از یک طرف و مرگ همسرم از طرفی دیگه از من یک بازنده ساخته و این رو هم بدون ظرف مدت امروز یا فردا با دست طلب کارها روانه زندان میشم تا به امروز هم از دست اونها فرار کردم.

 اگه به تو و مادرت اعتماد نداشتم هرگز عزیزترین کسم را که یادگار همسرم هست رو بدست شما نمی سپردم این جملات رو که میگفت اشکش سرازیر شد و دیگه طاقت نیاورد برای اینکه اشکهاش رو پنهون کنه به سمت حیاط رفت و بعد از پنج دقیقه با دخترش برگشت و دخترش رو به من و من رو به دخترش معرفی کرد اسمش ندا بود چشمهای مشکی داشت با قدی متوسط و لباسی ساده متانت خاصی تو چهره اش موج میزد، کمی هم خجالتی بود بعد از معارفه به سمت خونه به راه افتادیم توی راه حرفی بین ما رد و بدل نشد هرکی به چیزی فکر میکرد و به سرنوشتی که قرار بود براش رقم بخوره می اندیشید.

صدای راننده که میگفت رسیدیم افکار همه رو بهم ریخت احمد آقا پیش دستی کرد و کرایه ماشین رو حساب کرد. بعد از احوال پرسی با مادرم و صرف چای و کیک شروع کردیم به تعریف از خاطرات گذشته گاهی از شنیدن یک خاطرت میخندیدیم و گاهی هم ناراحت میشدیم من و احمد آقا بعد ازخوردن ناهار دنبال کارهای ثبت نام دخترش رفتیم و وقتی احمد آقا از هر جهت خیالش راحت شد رو به من کرد و گفت مجید جان من دیگه تو این شهر کاری ندارم باید برگردم تو رو به خدا و دخترم رو هم به تو می سپارم همون طور که پدرت به من اعتماد داشت من هم به تو دارم از قول من از مادرت خداحافظی کن اصرارهای من برای ممانعت از رفتنش بی فایده بود احمد آقا رفت و منو با کوله باری مسئولیت تنها گذاشت.

از فردای اون روز بیشتر تلاش میکردم و بیشتر کار میکردم و برای خوشبختی و رفاه ندا و مادرم از جون مایه میگذاشتم. ورود ندا به زندگی ما باعث شده بود مادرم از تنهایی خلاص بشه و یک همدم برای خودش داشته باشه. مادرم دیگه افسرده نبود و روحیه تازه ای پیدا کرده بود ندا هم کم و بیش تو کارهای خونه به کمک مادرم میامد. از پدر ندا گاهی نامه به دستم میرسید و منم از وضعیت ندا براش مینوشتم تا اینکه نامه ای از احمد آقا به دست من نرسید و نامه های که من براش میفرستادم برگشت میخورد بعد ها توسط یکی از دوستانش فهمیدم به زندان افتاده ولی من از این جریان چیزی به دخترش نگفتم و دخترش هر وقت از حال پدرش سئوال میکرد میگفتم خوبه و در یکی از شهرهای دور مشغول به کاره و مرتب برای خرج تحصیل تو پول میفرسته و اون هم از این بابت خوشحال میشد روزها سپری میشد و ندا ترمهای دانشگاه رو یکی پس از دیگری پاس میکرد و اکثر اوقات مشغول مطالعه بود و زیاد همدیگر رو نمیدیدم ولی با این حال نسبت به او حساس شده بودم و کارهاش رو زیر نظر داشتم رفتارش بد جوری برام مهم شده بود و زمانی که براش کاری انجام میدادم و از من تشکر میکرد سراسر وجودم گرم میشد. لبخندهاش همیشه تو ذهنم بود نمیخواستم باور کنم ولی عاشقش شده بودم نمیدونستم از کی و از کجا فقط میدونستم در وجودم رخنه کرده. خیلی دوست داشتم نظر ندا رو نسبت به خودم بدونم ولی افسوس که توان گفتن اش رونداشتم و با خیال اینکه ندا هم به فکر من است خودمو رو فریب میدادم. یک روز که سر کارم بودم مادرم زنگ زد و گفت عصر کمی زودتر بیا و میوه و شیرینی هم بخر پرسیدم میوه و شیرینی برای چی میخوای؟ گفت تو بخر تا بعد بهت میگم.غروب با میوه و شیرینی به خانه رفتم و با کنجکاوی علت رو جویا شدم مادرم گفت یکی ازهمسایه ها برای پسرش میخواد بیاد خواستگاری از ندا جون حرف مادرم تمام نشده بود که با صدای بلند گفتم مگه ندا درس اش تموم شده اون هنوز بچه است تازه پدرش هم که نیست مادرم که به این رفتار من مشکوک شده بود گفت پسرم اینا که نمیخواهند ندا رو امروز عقد کنند فقط میخوان بیایند ببینند که این دوتا به درد هم میخورند یا نه من که بد جوری خراب کاری کرده بودم با تکان دادن سر موافقت خودمو اعلام کردم. وقتی خواستگارا رفتند با ندا صحبت کردم و نظرش رو پرسیدم وقتی گفت هنوز درس دارم و الان خیلی زوده نفس عمیقی کشیدم و خیالم راحت شد و خواستگارهای بعدی هم با دلایلی مختلف توسط ندا رد میشدند درس ندا تموم شد و موفق به اخذ مدرک مهندسی ساختمان شد. پدر ندا بعلت بیماری از زندان مرخص شد و در بیمارستان بستری شد. احمد آقا دچار آسم شدید شده بود و امیدی به زنده ماندن اش نبود و از من خواسته بود به همراه دختراش به دیدارش بریم گرچه اجل به او مهلت نداد تا دختراش را ببیند ولی در نامه ای از من خواسته بود برای شاد کردن ندا هر کاری که میتوانم انجام دهم و برای خوشبختی او کوتاهی نکنم. ندا میگریست و نامه پدرش را میخواند و من غرق افکار خودم بودم. چند ماهی از مرگ پدر ندا میگذشت و کم کم اوضاع به حالت اول بازمیگشت یک روز مادرم از قول ندا به من گفت که او از خانه ماندن خسته شده و قصد دارد در شرکتی مشغول به کار شود. اول مخالفت کردم ولی بعد دیدم اگه به کار مشغول باشه مرگ پدرش کم اثر تر میشه و با کار کردن ندا موافقت کردم ولی ای کاش قبول نمیکردم ندا از وقتی به شرکت رفت رفتارش عوض شد و با من و مادرم سرد و سردتر میشد و وقتی علت رو میپرسیدم خستگی کار رو بهونه میکرد. این وضع برای من قابل تحمل نبود و برای خلاصی از این شرایط تصمیم گرفتم با ندا صحبت کنم و از راز دلم که سالها پنهونش کرده بودم براش بگم یک روز صبح که مادرم رفته بود خرید، از ندا خواستم که کمی صبر کنه تا باهاش حرف بزنم اون هم قبول کرد نمیدونستم از کجا شروع کنم من من کنان با صدای لرزون گفتم خیلی برام سخته که از تو درخواستی کنم راستش.. راستش... حرفم رو برید و گفت چه درخواستی؟ سرمو انداختم پایین و گفتم در خواست ازدواج! ندا که انگار جا خورده بود مکثی کرد و آب دهنشو غورت داد و گفت مجید جان منو تو به درد هم نمیخوریم رابطه ما رابطه برادر و خواهری و غیر از این هیچ چیزی بین ما نیست ما از لحاظ تفاهم هم فاصله داریم تو شغلت مکانیکیه و با روغن سوخته سر و کار داری من با کامپیوتر، تو دیپلم داری من لیسانس، پس به من حق بده مخالفت کنم. من باید با یک نفر در سطح خودم ازدواج کنم راستش رو بخواهی من در محل کارم با یکی از مهندسهای اونجا قول و قرارهامون رو گذاشتیم من دیگه چیزی نمی شنیدم خونه داشت دور سرم میچرخید نفسم به شمارش افتاده بود سرم بدجوری سنگین شده بود کاش میتونستم گریه کنم. متوجه نشدم که ندا کی رفت خیلی خسته بودم رفتم به اتاقم تا کمی دراز بکشم ولی خوابم نمیبرد به سمت بیرون به راه افتادم دیگه تو خونه نمی تونستم بمونم داشتم خفه میشدم مثل آدمهای راه گم کرده نمیدونستم به کجا باید برم خیلی دلم میخواست با یکی درد و دل کنم سرمو بزارم رو شونهاش و زار و زار گریه کنم. خیلی از خونه دور شده بودم تصمیم گرفتم که به مغازه برم ولی میدونستم دست و دلم به کار نمیاد کل روز بیکار نشسته بودم نفهمیدم کی شب شد و وقت رفتن به خونه ! تو راه همش صحنه روبرو شدن با ندا رو تجسم میکردم و ضعف عجیبی در خود حس میکردم بالاخره رسیدم و وارد خونه شدم مادرم به استقبال ام اومد و سراغ ندا رو از من گرفت ولی من اظهار بی اطلاعی کردم مادرم پرسید با ندا حرفت شده باهش دعوا کردی با حرکت سر انکار کردم مادرم گفت ندا به من زنگ زد و گفت میخواد مستقل باشه و دیگه حاضر نیست با ما زندگی کنه من هرچی اصرار کردم برای چی چنین تصمیمی رو گرفتی طفره رفت تو رو بخدا اگه چیزی شده به من هم بگید. گفتم ندا از حرفهای من ناراحت شده من حد خودمو رعایت نکردم و از خانوم مهندس درخواست ازدواج کردم نمیدونستم دنیای ما باهم خیلی فاصله داره مادرم که منقلب شده بود بدون کوچکترین حرفی به سمت اتاقش رفت . بعد از جدایی ندا از جمع ما روزهای سختی رو پشت سر میگذاشتیم و روز و شبهای تکراری دوباره به سراغمون امده بود بعد از گذشت چند هفته از طرف پستچی یک بسته به دستمون رسید ندا برامون کیک و شیرینی فرستاده بود و خبر ازدواجش رو با یکی از همکارهاش داده بود و در آخر از تلاشهای من و مادرم تشکر کرده بود و نوشته بود در اولین فرصت از خجالتتون در میاد و هزینه هایی که برایش پرداخت کرده بودم رو بهم پس میده . مادرم گریه میکرد و من اون رو به آرامش دعوت میکردم. بعد از اون جریان دیگه از ندا خبری نشد حتی اون شرکتی که قبلا میرفت تعطیل شد. من هم چند سال بعد با یکی از دخترهای همسایه ازدواج کردم و از خیال ندا بیرون آمدم. یک روز که صفحات روزنامه رو ورق میزدم خبری در حوادث به چشمم خورد که شوکه شدم. تیتر روزنامه به این شکل بود « زنی به کمک همسرش به کلاه برداری بزرگی دست زدند و تعداد زیادی واحد مسکونی را با وعده دروغین پیش فروش کردند » زن کلاه بردار کسی نبود جز ندا و حکم قاضی حبس طولانی مدت محکومین بود
لینک ثابت
نویسنده : jodai | دسته : داستان ، داستان
درباره نویسنده
این متن را از پنل مدیریت سایت تغییر دهید !
دیدگاه های این مطلب :
این نظر توسط masoud در تاریخ سه شنبه 17 مرداد 1391 و 03:53 دقیقه ارسال شده است

                    خيلي قشنگ بودش

این نظر توسط شیطون بلا در تاریخ چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 و 16:12 دقیقه ارسال شده است

  خیلی ها هستن که معنای عشق پاک رو نمی فهمن واقعأ براشون متأسفم.ممنونم عزیزم خیلی جالب بود  

این نظر توسط اسمون در تاریخ سه شنبه 26 مهر 1390 و 02:09 دقیقه ارسال شده است

   داستان جالبی بود.ولی همون بهتر که ندا سهم اقای مکانیک ما نشد.چون لیاقت اون همه محبت رو که در حقش کردن رو نداشت چه برسه به عشق پاک مکانیک قصه ما رو.

این نظر توسط فهیمه در تاریخ جمعه 10 شهریور 1391 و 23:10 دقیقه ارسال شده است

  عالی بود مرسی.خوب شد حق ندای نمک نشناس بدترازینه

این نظر توسط mahmood در تاریخ یکشنبه 12 شهریور 1391 و 13:36 دقیقه ارسال شده است

  omidvaram hich kas dige in zendegi ro tajrobe nkone

این نظر توسط سعیده در تاریخ چهارشنبه 5 مهر 1391 و 10:34 دقیقه ارسال شده است

  عشق در صورتی پاکه که 2 طرف باهم با صداقت رفتار کنن.

این نظر توسط سعید در تاریخ پنجشنبه 13 مهر 1391 و 19:04 دقیقه ارسال شده است

  دقیقا همینطوره منم بلایی مثل همین سرم اومد دختری که هیچی نمیدونست هیچی نداشت همه کار کردم هزینه تحصیلات اجاره خونهچ دادم براش ماشین خریدم وقتی به جایی رسید و منی که یک مقدار به مشکل خورده بودمو تنها گذاشت یادش رفته بود واسش سی میلیون ماشین خریده بودم یادش رفته بود بی خیال مرسی بای

این نظر توسط شقایق در تاریخ پنجشنبه 13 مهر 1391 و 22:57 دقیقه ارسال شده است

  من نمیدونم تو این دنیا چرا هیچکس به اونیکه دلش میخاد نمیرسه

این نظر توسط amin در تاریخ سه شنبه 18 مهر 1391 و 19:14 دقیقه ارسال شده است

  jalb bood

این نظر توسط melika در تاریخ چهارشنبه 10 آبان 1391 و 23:10 دقیقه ارسال شده است

  خیلی قشنگ بودش ♥ ♥ ♥

این نظر توسط ramin در تاریخ شنبه 13 آبان 1391 و 11:03 دقیقه ارسال شده است

  عالی بود من هم دچار چنین وضعیتی هستم

این نظر توسط مینا در تاریخ سه شنبه 7 آذر 1391 و 21:27 دقیقه ارسال شده است

  خیلی جلب بود.امیدوارم هیچکس به چنین سرنوشتی دچاربشه.واقعاحق ندا این بود که به زندان بیفتد.

این نظر توسط atish در تاریخ یکشنبه 17 دی 1391 و 00:20 دقیقه ارسال شده است

  به هر کسی نباید محبت کرد،شاید تو این زمونه...

این نظر توسط roya در تاریخ پنجشنبه 21 دی 1391 و 14:38 دقیقه ارسال شده است

  خیــــــــــــــلی توپ بود .لیاقتش همون زندان نه عشق پاک .حقشه

این نظر توسط مریم در تاریخ چهارشنبه 4 بهمن 1391 و 19:49 دقیقه ارسال شده است

  اینقد خودخواه نباشین شاید مجیدو دوس نداشته یطرفه به قاضی نرین

این نظر توسط سارا در تاریخ یکشنبه 8 بهمن 1391 و 16:41 دقیقه ارسال شده است

  داستان جالبی بود ولی یادتون باشه خیلی وقته که نباید به کسی محبت کنیم چون نسل آدم داره منقرض میشه

این نظر توسط قائم در تاریخ دوشنبه 9 بهمن 1391 و 00:08 دقیقه ارسال شده است

  وای جقدرگریه کردم بقران لیاقت اقایه میکانیک بالاتر بود چوب خدا صدا نداره خیلی داشتان قشنگی بود کاش میتونستم دست مادر وپسرشو ببوسم زیبا بود واقعا م

این نظر توسط علی در تاریخ یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 و 01:12 دقیقه ارسال شده است

  واااااااای دمت گرم.منو یاد دوران دبیرستان و روزهای خوبش انداختی.آخه اون روزها من همش کتابهای فهیمه رحیمی و نسرسن ثامنی رو میخوندم و...یکی از اون داستانها به اسم کلبه غم بود.بازم دمت گرم.

این نظر توسط منصور در تاریخ دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 و 22:26 دقیقه ارسال شده است

  ندا خانم نمیدونست عشق چیه فقط به پول اهمیت می داد

این نظر توسط نسترن در تاریخ شنبه 25 خرداد 1392 و 19:14 دقیقه ارسال شده است

  شماها مگه نمیدونیدآدماچقد سنگدلن؟ ولی احتمالا اینم میدونید خدایی بالاسرمون هس ک میگن: چوبش صدانداره.. داستانت هم غمگینم کرد هم خوشحال... very nice....

این نظر توسط ترانه در تاریخ سه شنبه 28 خرداد 1392 و 02:19 دقیقه ارسال شده است

  ولی مثل این که ندا یادش رفته بود که همین مجید اونو به این جا رسونده!

این نظر توسط مبینا در تاریخ سه شنبه 26 شهریور 1392 و 17:20 دقیقه ارسال شده است

  اخرش بد تموم شد میتونست اخرشو جوره دیگه ای تموم کنه ولی بسیار زیبا بود. من اگه جای ندا بودم اون حرف زشتو به مجید نمی زدم که من مهندسم و تو ی مکانیک...

این نظر توسط nazanin در تاریخ سه شنبه 9 مهر 1392 و 17:06 دقیقه ارسال شده است

  جالب بود ولی حرف ندا خیلی زشت بود یعنی چد من مهندسم تو مکانیک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این نظر توسط jamileh در تاریخ دوشنبه 18 آذر 1392 و 13:27 دقیقه ارسال شده است

  vaghean alii bood mikham dad bezanmoo gereh konam.

این نظر توسط زهرا در تاریخ چهارشنبه 7 اسفند 1392 و 20:19 دقیقه ارسال شده است

  خیلی جالب بودولی من به نداچیزی نمیگم حق تصمیم باخودش بوددرسته زندگیش خراب شدولی اگه بااون پسرزندگی میکردباز خوشبخت نمیشدصددرصدمثل داداشش میدونست منم وقتی پسرعموهام میان خواستگاری میگم مثل داداشم میدونم چطوری باهاش زندگی کنم دشایدبخاطرسختی زنگی ونداشتن خانواده بودکه زنگیش چنین شدمنم عاشق پسری بودم پدرومادرش فوت کرده بودن خیلی میخواستم ازم خواستگاری کنه ولی خودش منوترک کردبدجوری ناراحت شدم ولی بهش چیزی نگفتم بهش حق دادم خوب دست خودش نبوددوسم نداشت روزای سختی که داشتم گذشت الان اززنگیم راضی هستم ولی اون پسربازندگی خودش بازی کردالان اون عذاب میکشه هرکسی زنگی خودشوخودش انتخاب میکنه


ثبت دیدگاه جدید
نام و نام خانوادگی :

ایمیل (منتشر نمیشود):

وبسایت یا وبلاگ :



برای افزایش امنیت لطفا کدی را که در تصویر زیر می بینید در کادر وارد کنید :
CAPTCHA Image   Reload Image
Enter Code*: